خرید بک لینک

سلااااااااااااااااااااااااام جیگلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تفلد 18 ماهگیت مباااااااااااااااااااااااارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک سال و نیم گذشت....متنظر

خیلی زووووووود... خیلی سخت... خیلی زیبا... خیلی شیرین... پر از شور زندگی...پر از شادی و مهر با وجود شادمهرم... روزهای قد کشیدنت...زبون باز کردنت....تاتی کردن و راه افتادن و دویدنت...شیطنت های جدیدت روزهای زیبایی که هر لحظه ش زندگیه و امید به زندگی من و بابایی و صدچندان میکنه با وجود تو...من یک سال و نیم پیر شدم و تو یک سال و نیم بزرگ شدی خیلی خوشحالم و خدارو شکر میکنم که فرشته ی بازیگوش و خووووووووووووبی مثل تو خدا بهم داده...همیشه آرزو میکنم لیاقت مادری تو رو داشته باشم و بتونم بهترین مادر دنیا برات باشم...دوست دارم بهترین دوست دنیا هم برات باشم...الآن که خیلی بیشتر بابایی هستی ولی میدونم روزی میفهمی مامانیت عاشقترین عاشقت روی زمینه حتی بیشتر از بابایی...! چون حداقل بابایی مثل مامان 9 ماه درون خودش با تو زندگی نکرده!راضی

عشقم انشالله تولد 150 سالگیت انشالله روزهای عمرت پر از عشق...شادی...شور...زندگی...بازی...موفقیت...زیبایی...خوشبختی و کامیابی و عاقبت بخیری

دوستت دارم دوست کوچولوی 18 ماهه من...!

عزیز دلم طبق معمولِ همیشه باید خدمتت عرض کنم هر روز شیطون تر از دیروز و حسسسابی همه رو از دست شیطونی هات عاصی می کنی... هیپنوتیزمیه بار در وایتکس و باز کردی ریختی رو فرش مامان بزرگت فقط خداروشکر به موقع رسیدیم نخورده بودی.خسته..برات بگم شیشه میز وسط مبل استیل های مامان بزرگ اعظمت اینا رو شکوندیکچل...یه دفعه رفتی سراغ ابزار آلاتشون و با چکش کوبوندی رو انگشت شست دستت کلی کبودش کردی... گریهاز همه جا میکشی میری بالا از ترس شما هیچ مبلی نزدیک اوپن آشپزخانه نذاشتن چون همش اون بالا بودی... تو خیابون هم که همش میخوای بدویی بری وسط خیابونا و بعدشم به همه چیز کار داری از چیزایی که رو زمین ریخته تا قفل مغازه ها و... وقتی کسی از روبه رو میاد نان دستشه واقعا آبرو و حیثیت ما رو میبری انقدر میگی نون نون... هر چی طرف میاد جلوتر میگی نون اومممممممممممد... خندونکبالاخره شخص بیچاره مجبور میشه بهت نون بده و ما از خجالت بریم داخل زمین!... خجالتدیگه برات بگم از عشقت به الو که شدیدتر شده همش یا بالای تاج مبلی داری با آیفون صحبت میکنی یا انسورینگ تلفن و میزنی یا گوشی میگیری دستت راه میری بعد چیا میگــــــــــــــــــــــــــــی... با همین زبونته که دل آدمو میبری و باعث میشه شیطونیهات همگی شیرین به نظر بیاد... مثلا میگی کیه؟ سلااااااام خوش آمدید... خُبی...سلامتی...آی لاب بلو... فدات بشم ایییاااااااااهی.بغل..عاشگتم...عشگ منی...کتایووووون ...داهادی... مام مریم دایی ایضا خُبه؟ و....محبت

دیگه مامان بزرگ اعظمت واقعا از پس شیطنت هات بر نمیاد و میخوایم کم کم ببریمت مهد کودک انشالله بتونیم یه مهد خوب پیدا کنیم که بتونی انرژی هاتو اونجا تخلیه کنی فدات بشم ایییاااااااهی...خندونک

چیزای جدیدی که یاد گرفتی... زیبا مثلا لی لی لی هوزک میخونی... تاپ تاپ خمیر میخونی...علی کبابی در کجایی در بلندی... خلاصه برات بگم همش عاششششق بازی و ورجه وورجه ای و آرزوی همه ما اینه که یک لحظه آرام یکجا بنشینی...غمناک ولی خب بدون من و بابات هر دو عااااااااااااااشق شیطونی هات هستیم و تا جایی که ممکنه همراهیت می کنیم تا کنجکاویت ارضا بشه عزیز دلکم....

خب بریم سراغ این یک ماه که چیکارا کردیم...

اول تولد 18 ماهگیت بوووووود که با حضور عروس خاله و خواهرشونو و دختراش زیباتر شد و کیک گرفتیم و کلی تو رقصیدی قربون شکل ماهت برم...جشن

این دوست کوچولو هم آقا آریا پسر خواهر عروس خاله باباییه

این دختر خانوم ناناز هم هلیا خانوم دختر پسرخاله باباس

وقتی بهت میگم باب اسفنجی کلی میخندیخنده

بعدش هم که عمه کبری رو با خودشون بردن کرمانشاه یه یکماهی بود که نبود و تو بیشتر به مامانی وابسته شده بودی و این مدت کلی مهمونی رفتیم خونه دایی بابات و... کلی مهمونی دادیم.راضیراضیراضی

خونه دایی بابا ناصر

چند تا مهمونی دادیم اول یه تعداد از فامیلهای مامان از جمله کتایون...یاسی...دایی هادی...به همراه مامان مریمت اینا که عاشق همشونی...خاله حوری...عمو کمال...زن دایی...حامد...(اینا رو همه رو خودت میگی و هر وقت هم که نیستن هی یادشون میکنی پسر مهربووووووووونم)بغل...پسرم گفته بودم خیلی به شیر وابسته تر شدی اون روز هم اومدی بغل مامان هی گفتی هیر بده هیر بده منم گفتم نداره نمیشه بعد با غصه گفتی یه ذررره...خطاوای انقدر همه خندیدن که نگووووووووقه قهه الآن دیگه معروف شدی همش همه به هم میگن یه ذره یه ذره... جدیدا هم یاد گرفتی میگی شیر بده بعد بهت میگم هیر بدم یا شیر بدم؟ بعدش ریسه میری از خنده...قربون خنده های قشنگت برم فرشته کوچولوی من!niniweblog.com

اینا یه کم از هنرنمایی های مامانت بووووود نخندیااااااااا خب بار اولش بوووووووده:خجالت

الویه رولتی

الویه گل رز مثلا!خندونک

کیک یخچالی ظاهرش شاید زیاد جالب نباشه ولی واقعا خوشمزس به طوری که همه میگفتن بازم درست کنم

کیک کشک بادمجان همه میخندیدن میگفتن بتن هم به این صافی نیست!خنده

ژله چرخشی

ژله خلا دار

سالاد

ظهر هم جوجه و قرمه سبزی و آش قارچ و شیر

اینم شام

اینم هنرنمایی های شما

مهندس کوچولوی منقوی

داری میرقصی عشقممحبت

اینم یه کابینت تو خونمونه که اندازه شماس خالیه میری توش و دالی بازی میکنیخندونک

مهمونی بعدی دوستای اداره مامانی اومدن که کلی با اونا هم خوش گذشت و باهاشون آشنا شدی و رابطت خوب شد و کلا اون روز پسر آقایی بودی پسر گلم

بازم اول بریم سراغ یه خورده دیگه از هنرنمایی های مامانت:

کیک مرغ تک نفره - کیک گوشت - ژله قلبی

این دسته گل قشنگم زحمت کشیدن آوردن

بعدشم یه شب دایی بابات و به همراه دختر و نوه ش سلنا خانوم معروف و به همراه اون یکی عروس خاله بابا که از همدان اومده بود کمک مامان بزرگ اعظمت اینا چون اسباب کشی داشتن؛ دعوت کردم سلنا خانومم تند تند داشت واسه مامانت زمینا رو تی می کشید و همه میخندیدن میگفتن داره دل مادر شوهرشو بدست میاره...!خندونک

راستی واکسن یک سال و نیمگیت هم زدیم و خیالمون راحت شدخسته انشاالله مثل واکسن قبلیت مریض پریض نشی عزیزدلم خطاتو که اصلا نمیزاری جون بگیری با اینهمه فعالیتت وای بحال اینکه مریضم بشی میشی نی قیلون خواهشا یه کم میوه بخور مامانغمگین فقط به زور بهت سیب رنده و شیرموز میده بقیه میوه ها رو اصلا نمیخوری نمیدونم چرا امیدوارم زودتر به میوه هم علاقه مند بشی، خداروشکر شربت آبلیمو هم با لیموتازه و عسل دوست داری...بوس

عادت کردم به همین خنده ی زیبااااااااااات عادت کردم...ای جان ای جان

عادت کردم به آروم بودن چشمااااااااات عادت کردم... ای جان ای جان


(1) هوادار

موضوع : یک سالگی تا دو سالگی شادمهر

برچسب: نویسنده: سارا طاهری تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 18:56

صفحه بندی